• خانه به دوش
  • درباره
  • تماس

عروس رسوا

 

 

دوبار دامن پوشیده ام. بار نخست زمانی که پشت در  فالگوش صحبت بزرگترها ایستادم  تا ببینم عاقبت به تعداد امام هایشان رضایت می دهند یا رقم پیامبران شان را سکه می کنند برای مهریه دخترکی که نمی خواست عروس شود.  بار دوم زمانی بود که اگر چه میان جمعیت درست راه می رفتم اما هراس دامن لای پای عروس پیچیدن و کل زدن های میهمانان تبدیل به شیون شدن، کار صد زمین خوردن و رسوا شدن را کرد.

نام مراسم پرطمطراق اولی خواستگاری بود و دومی جشن عروسی. در اولی دامن سبز کوتاه پوشیدم و در دومی دامن سیاه بلند  و هیچ کس هم نبود که بگوید حالا که عروس شدن را و یال و کوپال مرسوم عروس را خوش نداری دیگر دامن سیاهت برای چیست.

سیاه رنگ اعتراض من به عشق نبود، رنگ اعتراض من به مراسم پلوخوری  جمعیت نبود، رنگ اعتراض من به سنت هم نبود. وقت نبود، دل و دماغ نبود، داماد هم نبود و من فقط  برای این عروس این جشن شدم تا آبرویی که از پدر برده بودم را دوباره  برای پدر بخرم. ورنه ما به همان خواستگاری رضایت دادیم و رسما خانه مشترک ساختیم تا از این مراسم های دست و پاگیر برهیم.

پدر مرد مومن محله ای حقیر بود و چشم همسایه ها از در و دیوار خانه اش بالا می رفت. خانه اش چندروزی برانداز همه همسایه ها شد و عاقبت یافتند که در این خانه خبری هست که کسی را میل به درز دادنش نیست.  خبر این خانه ما بودیم. عروس و داماد . من و تو که در کوچکترین اتاق خانه پدری، به یک خواب بعدازظهری غم و غصه عالم فراموش کرده بودیم.  زنگ در خانه خواب من و تو شکست اما خواب سنگین و خسته پدر را نه. مرد یقه سفید، شکم جلو فرستاد و پله های خانه را درست عین کسی که سالهاست این خانه را می شناسد دوتایکی بالا آمد. تو در حیاط  خانه، آشفته  این سر و آن سر می رفتی، من کنار پنجره یک چشم به تو داشتم  و چشم دیگر به پدر که با صدای نفس ها و تکان دست های مرد یقه سفید از خواب بیدار شد. عجب حال بدی دارد یکی در اتاق خانه خودش با تکان دست های یک غریبه بیدار شود . چشم باز کند و ببیند مرد یقه سفید با یک محاسن پرپشت بالای سرش نشسته و همه زورش را می زند که مهربانانه و خیرخواهانه لبخند گشادی را به صورتش بچسباند و مثلا  اجازه  دستگیری فرزندان را از بزرگ خانه بگیرد. 

 من و تو به بازداشتگاه رفتیم و بعد سلول و حبس را تجربه کردیم اما پدر برایش کوه غم بود اگر همسایه ای خبر دستبندهایی که به دست ما نشست را می فهمید.

من که بازجو ها همت کردند و خبر حضور کودکی در بطنم را دادند و بعد هم رضایت دادند که آزاد شوم و بروم پی بچه داری ام اما تو ماندی و التماس های پدر تا حداقل یک روز مرخصی بگیرد و بکشاندت وسط  خانه و  بزند بر فرق سر همه کسانی که کنجکاو  شده بودند بدانند آیا زندان رفتن من و توحقیقت داشت یا نه. باید بهانه ای بزرگتر از این حرف ها برای مقبول افتادن درخواست مرخصی جور می شد و پدر جور کرد: جشن عروسی. برنامه زندگی ما عوض شد. فقط می خواست تو را به همسایه ها نشان دهد. پس کاری هم به شکم بالاآمده دخترکش هم نداشت می خواست سرش بالا باشد. همین. کمرش شکسته بود و می خواست صاف بایستد جلوی همه ، سینه سپر کند. آخر هم من  نفهمیدم چرا زندانی سیاسی این همه عار بود برایش.  بهانه جور شد. برادران هم رضایت دادند به یک روز و نصف یا دوروز و نصف آزادی موقت.

پدر همه را دعوت کرد. مراسم عروسی من نبود انگار . از لباس عروس بدم می آمد. از تاج عروس هم. برای پدر هم که تاج و تخت اساسا مهم  نبود.پس تا اینجای کار همه چیز خوب بود و دلم آرام بود که پدر دلش آرام می شود. اما صداقت اش همه چیز را خراب کرد.  به برادران گمنام  و زندانبان های شهر اعتماد کرد و قاطی التماس هایش برای گرفتن مرخصی،  گفت که هنوز آمادگی گفتن خبر زندانی شدن داماد و دخترش را به در و همسایه ندارد و این عروسی حکم خریداری آبروی پیرمرد را دارد در یک محله سنتی.  زندانبان هم برای آبروی پدر سنگ تمام گذشت. تا به آن روز کسی کاری به کار آشفتگی موی یک زندانی سیاسی نداشت و اساسا کسی رسمی برای از بیخ وبن زدن موی سر کسی را در آن بند نداشت . اما تنها ساعاتی پیش از زدن مهر آزادی موقت، تشخیص دادند خوب است که داماد را برای یک عروسی مخصوص بسازند.

سر تراشیده داماد و دامن سیاه عروس و پچ پچه های یک جشن کذایی، سمفونی سرافکندگی و سرخوردگی پدر شد آن روز. از عروسی و خنده ها و ژست ها و فیگورها و نمایش های ساختگی اش همیشه بدم می آمد، این جشن رسوای ما هم حاشیه ای شد تا بیشتر از همیشه باور کنم که جشن ها و عروسی ها و عزاهایی که برای خوش آمد  دیگران از اصل و فلسفه اش فاصله می گیرد،  چقدر حقارت ما را دو چندان می کند.

با این همه اما از همان لحظه که یک عروس و داماد را در یکی از شهرهای نزدیک آکسفورد، سوار بر کالسکه پر طمطراقشان دیدم، دلم هوای یک لباس پر از رنگ عروس کرد و با خودم  گفتم؛  برای یک دنیا  خواهم رقصید اگر کسی مرا از دشت  “خواستگاری” کند و بر ابر بنشاند و بر باد دهد هر آنچه که دیگران می گویند ولی انگار این خبرها نیست و هنوز ما در جایگاه های متفاوت همان می کنیم که پدر کرد. جشنی برای حفظ آبرو تدارک می بینم و ناگهان جشن بی آبرویی ما را ساز و تنبک می زنند. عشق مان، زندگی مان، درس و مدرک مان، ازدواج مان همه چیزمان برای این است که سری بالا بگیریم و آبرو یا همان برو بیایی بسازیم.  

پی نوشت:

امروز یک مسافر هیتروی لندن داشتم برای اینکه تنها نباشم سه تا از بچه های کلاس را هم نشاندم آن عقب تا مسافرکشی مدرن را در آکسفورد نهادینه کنیم.  چهل پوند برای یک ساعت رفت و یک ساعت برگشت . من راضی بودم  اما هر سه همراه این “کپ درایور” تازه کار،  شاکی بودند.  من هنوز پوندها را با واحد پول ایران حساب می کنم  و فکر می کنم برای دوساعت هشتاد هزارتومان قابل مقایسه نیست با چهار ساعت وقتی که من برای شغل اصلی خودم می گذارم و در قبالش نصف این مبلغ را می گیرم .

 اینجا(خانه به دوشی) را دوست دارم چون به خودم نزدیک ترم می کند.

 

۰۳ آبان ۸۷ | 28 روز پیش | روزانه | ۳۲ نظر

پریشان خاطری

کتاب “موش ها و آدم ها ” را که می خواندم  نوجوان بودم، پسرک همه چیزهای نرم را دوست داشت و موقع نوازش موش ها همیشه آنها را می کشت از بس که آنها را با شعف فشار می داد  و بعد بالای سرشان می ایستاد و بغض می کرد.  موهای دخترک نرم بود، صورت اش،  دستهایش و تن اش هم . چشم خیس پسرک پسرک بعدها بالای سر دخترک هیچ  دردی را دوا نمی کرد. دخترک مرده بود . تمام کرده بود.

بالای سر جنازه ها ایستاده ام این روزها. موش ها را نمی دانم اما همه آدم هایم رفته اند. نکند همه را زیادی فشار داده ام و همه مرده اند. این همه آدم با من است این روزها اما تنهایی ام حجم چشمگیر تری دارد. دلم می خواهد برگردم به یک دهکده و با همین تنهایی نرم یک جوری کنار بیایم . آخر این تنهایی بد مذهب را هرچقدر هم فشارش بدهی نمی میرد. نمی رود، تمام نمی شود. آدم ها یکی یکی می میرند، می روند، تمام می شوند .تنهایی ولی بزرگتر و بزرگتر می شود . 

این روزها باورم شده مرز بین جنون و سلامت چنان باریک است که من می توانم یک روانی بالقوه و خطرناک باشم درست عین همان شخصیت اول داستان موش ها و آدم ها که برای محبت و مهربانی کردن آنقدر موش ها و آدم ها را در بغلش فشار می داد که طفلکی ها می مردند. من از تصور چهره روانی پسرکی که عشقی در بغلش جان داده بود می ترسم حالا تصور کنید کسی روبروی تو بایستد و تو ببینی که به جای مهربانی و عذر و ناز و نیاز ، ناگهان فریاد بزند؛  نرو ، بمان، اگر بروی تیکه تیکه ات می کنم، یا اینکه، برو،  حالا که می خواهی بروی گورت را گم کن و بعد تیکه های له شده موش ها و آدم ها.

از خانه بیرون نرفته ام مگر برای دیدن مرغابی و قوهای کنار رودخانه. نه درس می خوانم ، نه می نویسم و نه غذا می خورم. به خرافات عادت ندارم که در ماه یک بار خوی زنانه ام باید که بی نظم شود و صورت سرخ شود از سرخی بطن. نه خرافات است . سالهاست که مبارزه کرده ام وقتی تب دارم به ماه هذیان نگویم اما نشد گفتم و ماه گذاشت رفت و تنها ردی از او بر آسمان کوچک خیال مانده.  تنبیه هم کنم خودم را ماه بر نمی گردد. در تاریکی می نشینم و به جای دل دادن به موجودات نرم برای دلبستن به جسم و اشیایی نقشه می کشم  که هرچه فشارشان دهی و هرچه هوار بکشی و هرچه هذیان بگویی نمی روند و نمی میرند،  تمام نمی شوند تا تو بعدش از غصه بمیری. درست مثل همین لپ تاپ که هر چه بیشتر مشت بکوبی بیشتر برایت می ماند و واگویه هایت را می نویسد درست مثل این ماشین قراضه که هرچه نفرینش کنی باز شب که شد ته دلت را ته یک  باریک راه تاریک  در نزدیکی ایستگاه راه آهن خالی نمی کند. گاهی فکر می کنم من  فقط به درد همین آهن قراضه ها و همین لپ تاب شکسته می خورم حتی موش ها هم نه.

پی نوشت:

پریشانم. هیچ نپرسید.

۱۹ مهر ۸۷ | 1 ماه و 12 روز پیش | روزانه | ۴۲ نظر

مسافرکشی زنانه

با “ربکا” و” لیزا” قرار می گذارم اما پیش شرط تعیین می‌کنم: اگر قرار باشد پسرهای کلاس بد مستی کنند، من حوصله قواره شل و ول و آویزان‌شان را ندارم. مرد را ایستاده می‌خواهم  حتی اگر مست می‌کند باید روی دوپایش بایستد و اگر قرار باشد در انتهای مهمانی جنازه‌شان را تحویل جمع  دهند من نیستم. نمی‌آیم. سن من از همه این جمع سه یا چهارسالی بیشتر است به جز “النا” معلمم و” سیلویا” که از من دو سه سالی بزرگتر هستند. ربکا دختر برزیلی تیز و فرزی هست که حاضر جوابی اش را دوست دارم:

-”خوب تو هر وقت دیدی اوضاع آزارت می دهد با دوست پسرت برگرد.

یادم می‌افتد به مردی که دارم  و راه می افتم به سمت مهمانی به امید اینکه اگر هذیان گفتند و بدمستی کردند من دلم را بسپارم به شب و جاده و با تکیه گاه و پناهم راونه خانه شوم. اینجا همه می‌دانند این ماشین نقش یک مرد نازنین را برایم بازی می‌کند. هم خرجم را می دهد ، هم از هراس و ترس شبانه نجاتم می دهد. هیچ گاه از نظر اقتصادی و تکیه گاه داشتن چنان زار نبوده‌ام که بی مرد لنگی کند احوالم اما  سالها در فضایی سنتی بزرگ شده ام و کماکان شوخی‌هایم مبنای جدی دارد.  و اینجا  همه شوخی‌هایم را بخش مهمی از شخصیتم می‌دانند و موقع پیاده شدن از ماشین دسته جمعی لذت می بریم از ناز و نوازش هیبت نازنین ماشینی که مردانه پایم ایستاده تا اینجا.

در ایران اسکلت فلزی ماشین را درست عین استخوان بندی یک مرد می‌دیدم  و یله و رها  خودم را پرت می‌کردم روی هیبت محکم‌اش  و مدام قربان صدقه‌اش می‌رفتم  خاصه اگر به یک سواری جانانه در دل شب میهمانم می‌کرد دیگر تا خود صبح  با حال و هوای پناه و تکه گاهی که بود ، به نازترین خواب عالم می‌رفتم.

آکسفورد بی‌ماشین هم امن است اما ذهن نا امن من هنوز مرد می‌خواهد. هنوز شب نیامده دلم هیبتی محکم و مردانه می‌خواهد. برای سپردن دل نازک و پرهراسم به خلوتش، می‌خزم در ماشین و شب را می نوشم تا خود خانه. بی هیچ هراسی با مردم همراه می‌شوم..

 

اینجا  دوستانم  همزمان که درس می‌خوانند  یا در رستوران کار می‌کنند و یا در یک هتل . بعضی‌ها هم در لباس فروشی‌.  من ولی فرهنگم را با خود یدک کشیده ام و هرچه هم تلاش کنم بی‌حاصل است . در سرزمینی بزرگ شده‌ایم که شغل به آدم ها هویت می‌دهد و ما همدیگر را با شغل‌هایمان قضاوت می‌کنیم. دوستان ایرانی‌ام اینجا محال است کار کردن در  رستوران را همانند دوستان دیگرم نگاه کنند. دوستان ایرانی‌ام ترجیح می‌دهند با  پدر یا شوهرشان  به توافق برسند که خرج‌شان را بدهد اما هرگز حاضر به کار کردن در رستوران و هتل و لباس‌فروشی‌‌های اینجا نیستند اما “ربکا” که  از یک خانواده متوسط برزیلی به  انگلیس آمده و “سیلویا” که همسرش یا همان “پارتنر” او  برای “وودافون ” کار می‌کند و خانه شیکی در مرکز شهر آکسفورد هم دارند، به آسانی پیشبند می‌بندد و در رستوران کار می‌کند. من اگر چه به دیگران خرده می‌گیرم  وادعایم گوش فلک را کر کرده اما خودم هم برای پیشبند بستن هنوز دغدغه ذهنی دارم. خجالت می‌کشم.  به همین راحتی.

برای همین شغل جدید اختراع کرده‌ام .شهرهای  زیبا و مکان‌های تاریخی اینجا را  در همین چند ماهی که اینجا بوده‌ام یاد گرفته‌ام و در همین تابستانی که آکسفورد پر بود از دانشجویانی که از سراسر اروپا و آسیا برای آموزش زبان انگلیسی می‌آمدند وسوسه خرید ماشینم را با همین انگیزه تکمیل کردم. ماشین سیصد پوندی را خریدم و  اطلاعیه کوچکی به دیوار کالج خودمان زدم و اعلام کردم که ” اینجانب یک دختر دوست داشتنی و مهربان هستم که از همصحبتی با آدم‌ها لذت می‌برم یک ماشین دوست داشتنی هم  دارم که حاضرم تعطیلات آخر هفته شما را به جاهای دیدنی آکسفورد و دهکده‌ها و شهرهای کوچک اطراف ببرم .” (اینجا رسم است که آدم خصوصیت‌های خوب خودش را بی‌تعارف می‌نویسد.)

 قیمت را هم روی کاغذ ننوشتم تا تلفن بزنند و بعد من مراحل متقاعد کردن‌شان را حضورا اجرا می‌کنم. شوخی شوخی کارم گرفت و حالا تلفنم دست به دست بین بچه‌ها می‌گردد و هرکس طالب رفتن به شهرهای “برفورد” ویتنی”، برایتون، لندن، ” تیم” ، وود استوک” و باقی دهکده‌های نزدیک هست مرا خبر می‌کند . ارزان حساب می‌کنم تا مشتری شوند و آخر هفته‌هایشان را صاحب شوم. شب‌ها هم اگر گوشه شهر مانده باشند دیگر پول تاکسی نمی‌دهند. می‌دانند که من هستم. تازه یک مسافر پولدار هم دارم که دوبار برای مهمانش به فرودگاه هیتروی لندن رفتم. یعنی من با همه ادعاهایم پیشه‌ای را پیش رفتم تا همان ذهنیت ایرانی‌ا م در آرامش روانی بیشتری باشد اما همین کار هم ظاهرا از دیدگاه باقی دوستان ایرانی “بی‌کلاس” تلقی می‌شود و گاهی آگهی کار ما بر تابلوی سبز مدرسه  به خنده‌ای لبشان را میهمان می‌کند .

اینجا پرفسور دانشگاه، دانشجو،  گارسون رستوران، فروشنده، آرایشگر و باقی آدم ها با شغل‌هایشان تعریف نمی‌شوند. حداقل تا آنجا که من دیده ام.

برای شرکت در یک سمینار به اسپانیا رفته بودم که یک همکار کهنه‌کار ایرانی هم با من بود و پیشاپیش سفارش می‌کرد که اگر اعضای شرکت کننده در سمینار ما را به یک نوشیدنی دعوت کردند من “بی‌کلاس” بازی در نیاورم و بپذیرم .

تصورش هم در در ذهنم غریبه بود که نخست وزیر  سابق نروژ به ما پیشنهاد کند همراه او خیابان درازی در بارسلونا را به مقصد یک بار دنج گز کنیم. مدام در ذهنم تصویر رئیس‌جمهور سابق کشور خودمان می‌آمد و  از تصور اینکه خاتمی با چند آدم معمولی در مثلا همین خیابان دراز دنبال یک رستوران دنج بگردد خنده‌ام می‌گرفت.

 مشاغل چقدر مشغله مضاعف در ذهن می‌سازند و چقدر آدم‌ها را از جایگاه طبیعی انسانی شان دور می‌کنند در ایران. با این همه اما من در اجرای بی‌کلاس بازی مورد اشاره دوستم سنگ تمام گذاشتم و در یک بار بزرگی  که رنگ گیلاس‌های مشروبش‌  به تنهایی مست کننده بود و اغواگر، سفارش آب پرتغال دادم. تا دوستم لب و لوچه اش را گاز بگیرد، آقای” بوندویک” به تمام پهنای صورت‌اش مهربانی کرد و گفت :

-من هم برای اینکه تنها نباشید با شما آب پرتغال می‌نوشم.  

و مهمتر از همه آنکه در پایان این بزم صمیمی ، آقای نخست وزیر همانند باقی جمع، دست در جیب می‌کند و  سکه هایش را می‌شمارد تا دانگ یا همان سهم خودش را متقبل شود.  دهانم بیشتر از چشمهایم باز مانده بود و  احمدی‌نژاد که اصلا به ذهنم نمی‌آمد اما باز همان خاتمی را تصور می‌کردم که مثلا به چند فعال ساده  اجتماعی و سیاسی پیشنهاد یک نوشیدنی می‌دهد بعد ته ماجرا دست به جیب می کند که پول خورد در بیاورد و حساب خودش را صاف کند. ممکن نمی‌آمد و باز خنده‌ام می گرفت.

به هرتقدیر هر کسی سهم خودش را آن روز پرداخت الا من که آخر نفهمیدم با این همه بی کلاس بازی یادشده، چرا “باندویک” مشتاق شد اجازه بگیرد که سهم مرا نیز پرداخت کند. همسفرم بعد‌ها می‌گفت به نظرم خیلی تو را با آن آب پرتغال مضحکی که سفارش دادی تحویل گرفت و این یعنی خیلی هم برایش مهم نبود که حتما متناسب با فرهنگ خودشان نوشیدنی سفارش دهیم.

ما سرشار از پیش‌داوری و قضاوت‌ایم و ذهن آزادی نداریم برای همین است که من  به سبک خودم خجالت می‌کشم پیشبند ببندم و به جایش ماشین می‌خرم و حالا باید روزها منتظر بنشینم تا مسافری به تورم بخورد و نانم برسد و دیگری به سبک خودش  از اینکه آب پرتغال سفارش دهد خجالت می‌کشد.

دلم ذهن زیبا می‌خواهد. رها . تا وقتی دختر و پسر جوان ایرانی در اینجا با شوخی و خنده صدایم می‌کنند ؛”شوفر خوشکله” من هم با آنها بخندم و  نگویم:

-بابا تفریحی کار می‌کنم …شوفر کجا بود… 

گر چه هنوز نمی‌دانم طنز ماجرا مسافرکشی زنانه است یا ما با اصل مسافرکشی در همان دغدغه‌های ذهنی همیشگی مان مشکل داریم اما خوب می دانم که ذهن نازیبا داریم و سخت خود را می‌آزاریم.

 

 دهکده‌های اصیل انگلیس را فقط با ماشین می‌شود رفت  

 

 

۰۸ مهر ۸۷ | 1 ماه و 23 روز پیش | روزانه | ۳۷ نظر

زن و زیبایی

 

از دامن بلند یا کوتاه در تمام بساط زنانه‌ام خبری نبود، چنان که هیچ گل و گیره‌ای برای بستن‌ این موهای وحشی به بساط نداشتم و اصلا از آن همه بدلیجات و جواهراتی که همه همپالگی هایم به آن تشنه بودند، من هیچ نداشتم و فخرش را هم به همه می فروختم که آی… می‌بینید چه بی‌سبب زندگیتان را آویزان چهار قواره پارچه اضافه و چند تکه حلب پاره کرده اید و نامش را گذاشتید آرایش و پیرایش و چه می‌دانم ناز و نقش زنانگی؟

 من صورت بی روح و سردم را با همان لب‌های بی‌رنگ و موهای سیاه و سخت، عجیب شیفته بودم و به اندازه همان زنانی که ساعت‌ها با آینه و ادوات زنانگی پیراسته و ناز می‌شدند خودم را ناز می‌دیدم و اعتماد به نفسی عجیب در تمام این سالها  با من بود که هیچ کس را آزار نمی‌داد اما حسابی‌ خیالم را قرص می‌کرد که صورتم از قرص ماه مهربان تر وخواستنی‌تر است. ولی نبود و به تعبیر دوستانم، من با این معیار زیبایی شناسی معلوم بود که هر زنی را زیبا می‌دیدم و همیشه با باقی زنان همراهم دچار مشکلی عدیده می شدم که کجای این زن زیباست که تو را به “به به” و “چه چه” و تحسیتن زیبایی‌اش وامی‌دارد؟ و من آخر هم نفهمیدم که چرا هرگز نتوانستم زنی که راستی زیبا بود  را در تقسیم‌بندهای مرسوم میان زنان بگنجانم و مثلا به همان سبک و سیاق‌شان بگویم ؛ نه هیچ قشنگی‌ای ندارد، فقط کمی با نمک است یا چه می‌دانم اجزای صورت  به صورت مجزا زیبا  است اما ترکیب آن دلنشین نیست و باقی معیار‌های زیبایی شناسی که از آن عاجز مانده بودم و همه زنان را زیبا می‌دیدم درست عین تشخیص دادن مزه غذا که من همه غذا‌ها را خوش‌مزه می‌دانستم و باز به تعبیر زنانه ظاهرا برای من گرم بودن غذا کافی بود تا آب از لب و لوچه ام روانه شود و باز به “به به” و “چه چه” و تحسین برآیم  و استدلال‌شان هم این بود که از بس تنها زند گی کرده‌ام و غذای سرد خورده‌ام حالا اگر کمی غذا داغ و گرم باشد، همین معیار کافیست تا بگویم لذیذ‌ترین غذای عالم است. برای همین باز هم به شوخی خنده می‌گذشتند از نظر و رایی که من برای غذای صاحبخانه می‌دادم و خود با همان ظرافت همیشگی سفره را ارزیابی‌می‌کردند و من می‌ماندم و دهانی که از حیرت این همه مهارت در تشخیص لذیذی و زیبایی باز مانده.

با این همه من کماکان با همان اعتماد به نفس، خودم را پری دریایی معرفی می کردم و عین خیالم نبود که باقی این را قصه بپندارند و بر پری دریایی بی‌رنگی  که هیچ نظم و رنگی در  ناخن‌های انگشتان دست و پایش  نداشت و هیچ خطی پشت چشمش را نازک نکرد و هیچ خط سرخی چال برگونه اش نکاشت بخندند  که عجب رسم شوخ‌طبعی خوب می‌داند ولی خودم  شوخی‌های‌ خودم را چنان جدی گرفتم که سختی مو را چون سختی شاخه درخت می‌دیدم و تیرگی روی را چون کبودی آسمان و باورم شده بود که با هر خنده‌ام، برق دندان‌های مست است که رعد می‌آفریند و حتی همان خنده‌ بی لطافتی که دهان را تا آخرین وسعتش باز می‌کرد و صدایی‌ ناهنجار روانه فضایی سنگین و آرام می‌ساخت را نیز دیگر دوست داشتم و باز خیالم راحت بود که خیال همه زن ها راحت است که من رقیب نیستم و با این همه ضمختی، انتهای خط ایستاده‌ام و خطری نیستم . با این خیال و با این همه حاشیه امن، به وسعت و حجمی که دلم می‌خواست دهانم را باز می‌کردم و برای آسمان رندانه و دلبرانه می‌خندیدم تا حداقل آسمان باور کند که هیچ زنی اگر خودش بخواهد زشت نیست حتی اگر بعد از سی و چند سال هنوز نداند که چگونه مژه با سرمه ناب، تاب دهد و گونه از سرخی رژی رنگین گلگون کند.

من سالهاست که دل از خودم برده‌ام. کاری به دیگرانی که هیچ دلی ازشان نبرده‌ام، ندارم.  سالهاست که در آینه به یک صورت سالم و بی‌نقص چنان راضی‌ام که راستی باورم شده زیباترین زن عالمم و این بی‌آزارترین خودخواهی عالم است چون حقیقت چیز دیگری است و ودیگران چیز دیگری می‌بینند و همین کافیست تا قصه این زیبایی به شوخی برگزار شود و کسی کاری به کار شوخی ما نداشته باشد. امشب دوتار سفید دیگر لابلای سیاهی همین موهایم پیدا کرده‌ام و دانستم که این شوخی تا همیشه شیرین است حتی اگر چند سال دیگر این دوتار مو جایش را با یک گیس سفید عوض کند. امشب اگر پسرک نمی‌گفت: مادر من کم کم بزرگ شده‌ام ، بی‌شک پاسخ نمی‌شنید، من هم  ناز‌تر شده‌ام پسرم. شوخی شیرینی بود. هم او دوست داشت، هم خودم و حالا هنوز مست آخرین گپ‌ام با پسرکی که به او می‌گویم؛  مگر می‌شود بچه‌ای برای مادرش بزرگ شود؟ و او هم می گوید؛ مگر می‌شود مامان سیاه و لاغر هم ناز شود؟

قصه را عوض می‌کنیم ، من او را صدا می‌کنم مرد کوچک و او مرا صدا می‌کند؛ پری دریایی لاغر مردنی و بعد تا خود صبح مست نخستین گپ بی‌گریه و  پرمایه‌ای می‌شوم که فردا حکایتش را برای باد خواهم گفت تا به گوش همه برساند که من هنوز همه غذا‌ها را لذیذ ، همه فرزندان را کوچک، همه مادران را ناز ، همه زنان را زیبا و همه مردان را تحسین بر انگیز می‌دانم و البته اینها همه پس از خوبی و نیکی و چی می دانم صفات بارز دیگری که دال بر نیک بودن آدمهاست مفهوم می‌یابد. حتی اگر هنوز هم به هیچ قاعده مرسوم  و معیار معلوم در تشخیص این‌زیبایی‌ها  استاد نباشم و هنوز هم در قاموس من  زن با همان لب بی‌رنگ، تجلی ناب دلربایی و زیبایی باشد. 

 

اضافه کنم

نوشتن این نوشته سرشار از خودشیفتگی را بر من ببخشید و نگذارید به حساب اینکه زن ها اساسا از خود متشکرهستند . حال خوبی بود و چیزکی نوشتم که به همان شوخی مانند است و بس و دوستان هم لطفا به دلداری بر نیایندو زیبایی نداشته ما را لیست نکنند ما که نوشتیم از درون راضی و خرسندیم به هر آنچه که داریم پس حرفی اگر بود در نقد این نکته بنویسد که چه شده محروم از استعداد تفکیک مانده ایم و در تمام عمر همه را زیبا دیده‌ایم و آیا اساسا این خصلت ما به هنر زیبایی شناسی آسیب می زند؟

در ضمن شاید همه اینها بر می‌گردد به دختر اسپانیولی نازنینی که دندان های خرگوشی تیره رنگش  و لثه‌ها و فک متورم و بالا آمده‌اش هیچ از علاقه و دوستی من به او کم نکرد این روزها و  و روز به روز زیبایی های دیگری در او کشف می کنم بی‌هیچ شعاری.

۰۴ مهر ۸۷ | 1 ماه و 27 روز پیش | روزانه | ۲۳ نظر

زن و چرچیل

انگلیس گرانی‌اش پدر در می‌آورد اما کافیست کمی زیرک باشید تا زیر و بم زندگی ارزان را درآورید و به عمر کوتاهی که در دیار غربت می گذرانید مدام غصه پول  و چرتکه انداختن هر آنچه که می خری با واحد پول ایران گریبانت را نگیرد.

لندن که باشی برای یک اتاق کوچولو کمترین قیمتی که تقدیم می کنی چهارصد پوند است و یا به همان عادت سمج ایرانی بهتر است بگویم هشصد هزار تومن است . ماهانه برای مترو هم با کارت استیودنت می توانی نزدیک هفتاد پوند بدهی که می‌شود نزدیک به  صدو پنجاه هزار تومان.

حال تصور کن شوهر و پدر و خلاصه مرد بالای سرت نباشد و مجبور باشی دخل و خرج ات را خودت ردیف کنی خب معلوم است می‌شوی اینی که من شدم. کوچ می کنی به آکسفورد از همان کالج انگلیسی منتقل می شوی به شعبه اش در آکسفورد و به جای چهارصد تا، دویست و نود پوند اجاره می دهی و پول مترو هم به دلیل نبودن مترو در این شهر و نزدیکی و کوچکی و در دست رس بودن تمامی مراکز خرید و تحصیل و همه و همه چیز می‌پرد . پس تو می مانی و صدو نود یا همان گردش کنیم می‌شود دویست پوند پس انداز یعنی نزدیک به چهارصدهزار تومان پس انداز. نه ، انصافا چهارصد هزار تومان پس انداز کم است ؟

به نظر من آنقدر زیاد هست این مبلغ که حالا بشود برایش نقشه‌های شیطانی کشید یعنی یک ماشین نقلی ارزان دست و پا کرد و ماهی دویست هزار تومان از آن مبلغ پس‌انداز شده را برای خرج ماهانه ماشین کنار گذاشت. یعنی لندن آشفته را رها کن و بیا در آکسفور آرام و زیبا و آنوقت به جای پرسه زدن و نفس کم آوردن در زیرزمین‌های شلوغ از باران پر از سبزی اینجا بنوش و آخر هفته نیز راهی دهکده‌های اطراف شو با موسیقی ناب ایرانی و همسفران ناز انگلیسی. پیرمرد و پیر زن نازنین که نمی دانند شجریان و دلکش چه می خوانند اما “جان” با من و موسیقی و آوازم همراه می‌شود و زیر لب زمزمه می کند تا برسیم به ” ووداستاک ” همان شهری که وعده داده بودم با ماشین خودم باید بروم.

 کاخ” بلنهام”  زادگاه چرچیل در این شهر است و معماری حیرت برانگیز کاخ و باغ و دریاچه رویای‌اش می تواند ساعت ها تو را اسیر کند . بمانی و بخوانی و به رفتن فکر نکنی . بروی به روزهای جنگ میان فرانسه و انگلیس  و روزهای پس از آن که ” وینستون چرچیل” در یکی از این اتاقک‌ها چشم باز می‌کند و بعد بروی در دهکده “بلیدون” ببینی که مردم انگلیس کماکان قدردان  نقش‌آفرینی‌های چرچیل هستند و مزارش را در کنار سایر شاهزادگان دیگری که خسبیده‌اند، گلباران می‌کنند .

بی‌ربط است اگر بگویم همانجا یاد خنده های مردی می افتم که  صدایم می کند چرچیل و لابد نتیجه می‌گیرد  که اساسا همه زنان به تنهایی خود یک  چرچیل اند.

“آیرلین” درست عین باقی پیرزن های انگلیس چنان مرتب و تمیز است که پوست اش برق می زند از تمیزی با تمام صورت می خندد از این تعبیر و می گوید که برای چرچیل کوچولو حاضر است یک وعده غذای مخصوص انگلیسی یا همان “فیش اند چیپس”  را در دهکده” کدلینگتون” ترتیب دهد.

من مثل همیشه گرسنه و پرشتاب غذا می خورم و او در تصورش هم نمی گنجد که بدون پیش غذا هم می‌شود یک راست رفت سراغ غذای اصلی . ” جان” و “آیدرین” دو جنتلمن تحصلکرده انگلیسی که از قضا همانند مردان تحصیلکرده ایالت خودمان  اصراری ندارند کسی پسوند ” دکتر ” را ابتدای نامشان بگذارد،  نیز پیش غذا سفارش می دهند . من ولی غذای اصلی را  تا انتها بلعیده‌ام و بعد نوبت به غذای اصلی و دسر بعد از قضای آنها که می‌رسد باور می کنم که این همه آداب میز انگلیسی را رعایت کردن از من یکی بر نمی آید و البته با جوان‌ترهای انگلیسی مشکلی ندارم . با ” الیوت ” صاحبخانه اولم  و ” امی ” صاحبخانه دومم درست عین دوستان ایرانی ‌ام می‌رویم دانگی غذایی می خوریم و از این همه مراسم خبری نیست. به هر حال این روزها بهترین دوستان من همین پیرزن و دو پیرمرد انگلیسی هستند که حتی خود انگلیسی‌ها هم باور نمی‌کنند که آنها مهربانی را بر من تمام کرده اند در انتقال تجربیات شان و شناختن فرهنگ و آداب و مکان های تاریخی و زیبای آکسفورد  و دهکده‌های بی‌نظیری که همه تنهایی و دلتنگی ام را لابلای درختانش گم می کنم .

 

 

 

۱۴ شهریور ۸۷ | 2 ماه و 18 روز پیش | روزانه | ۴۷ نظر
« نوشته قبلی
اینجا زنی در من غرق شده و من برای نجات‌اش جز قلم هیچ در چنته ندارم. پس می‌نویسم تا تنها او را نجات دهم. می‌نویسم نه برای تغییر جهان بزرگ بیرون که برای تغییر جهان کوچک درون‌ام این خانه روی شانه‌ام را می‌بینی؟ نامم را همین بدان و مرادم را نیز همین بخوان. و اگر هوش سرشارت یاری‌ات کرد که نام شناسنامه‌ای صاحب این خانه را از زیر زبان من ودیگرانی که به این خانه می‌آیند، بکشی بیرون، خب یک هیچ به نفع تو ولی انصافا به فکر مچ انداختن نباش و نامم را جار نزن.

آخرین نوشته‌ها

  • عروس رسوا
  • پریشان خاطری
  • مسافرکشی زنانه
  • زن و زیبایی
  • زن و چرچیل
  • وقتی یک سقف آهنی دل از زن می‌برد
  • پاریس و پرسه‌های دل
  • کدام خلوت؟
  • تب تنوع‌طلبی در عشق
  • خانه به دوشی
  • زنی که از رودخانه می‌نوشد
  • من بازی را با خوی زنانه می بازم
  • زنی عریان در برابر قاضی
  • ما جماعت بغرنج
  • اگر من زنم همه روزها از آن مردانی که…

دوستان

  • ایمانا
  • باران
  • حس خوب
  • درد مشترک
  • راحیل
  • علی شیروی
  • قانون طبیعت
  • ماهی سیاه
  • مردمك نامه
  • منیرو
  • مهربانو
  • نقاشچی‌باشی
  • همایون ایرانی
  • یک آقازاده

وب‌سایت‌ها

  • رادیو زمانه
  • میدان زنان
  • کانون زنان ایرانی

بایگانی

  • آبان ۱۳۸۷ (۱)
  • مهر ۱۳۸۷ (۳)
  • شهریور ۱۳۸۷ (۱)
  • مرداد ۱۳۸۷ (۵)
  • تیر ۱۳۸۷ (۵)
  • خرداد ۱۳۸۷ (۸)
  • اردیبهشت ۱۳۸۷ (۴)

دسته‌بندی

  • روزانه (۲۷)

برچسب‌ها

گناه گریه زانو همسر مادران من بیشه زنانگی هوس رختخواب عشق نیمه خانه به دوش زن دزدی پدر لندن عشق غم عشق دیجیتالی سهم تنهایی ایرانی ملافه دشت غمگین کودک آکسفورد مادر کالج مرد حجاب لب نیمه ایتالیا دوچرخه کامل مادران وسوسه لرزش دل خیانت اشک طلاق بلژیک همسایه پاریس فرزند مردسالاری

اطلاعات

  • ورود
  • پیگیری نوشته‌ها باRSS
  • پیگیری دیدگاه‌ها با RSS
  • WordPress.org

feed خانه به دوش

Wordpress and وردپرس فارسی  | Theme by WordPress Pro | Reformed in Persian by An Online Friend | Creative Commons License